این روزای پسری
سلام عزیز دلم خوبی پسرکم اول از همه یه عذر معذرت از اینکه این همه طول کشید تا بیام برات مطلب جدید بذارم این روزا خیلی درگیر کارم و حسابی هم سرم شلوغه

از یه طرف سر کار و از طرف دیگه هم کلاس های رانندگی و تازه باز هم وقتی آخر شب میام دنبالت بریم خونه باز هم کلی بهونه میاری و میگی من می خوام پیش مامانی بمونم یا اینکه تو برو من با بابا رامین میام بعد از التماس و ناز کشیدن بالاخره راضی می شی تا با ما بیای خونه و دوباره روز بعد و روز از نو روزی از نو
گل من این روزا خدا رو شکر همه چیز آرومه و در گذر و شما هر روز بزرگتر میشی و تازگی ها یاد گرفتی حلقه بزنی بابایی برات از این دو توپ ها خریده و حسابی دیگه حرفه ای شدی و از زمانی که بیدار می شی تا زمانی که میخوای بخوابی همش مشغول بازی باهاش هستی (خدا صبر بده بهمون از دست این سر و صداهاش)
بعضی موقع ها هم خودت وسطای شب بلند می شی میری دستشویی چند وقت پیش بود که نصف شب بلند شدی بری دستشویی بیدار بودم ولی وقتی از اونجا اومده بودی بیرون دیگه سرجات نرفته بودی و اومده بودی تو اتاق ما خوابیدی و جالبتر از همه اینکه صبح که از خواب بلند شدی می گفتی مامان دنیا من پیش تو خوابیده بودم(امان از دست شیطونی های این پسر عسل)
جدیدا برای اینکه حرف خودت رو پیش ببری میگی (من گناه دارما)
وقتی می خوای خودت رو لوس کنی میگی(آخه دلم برات تنگ میشه)
به خاله رویا هم میگی خاله لامیا
به خاله سعیده هم میگی پوری خلاصه این روزا ما کلی حرف عجیب و قریب از دهن این گل پسری می شنوییم


این روزای پسری
